یهویی......
صدای بال ملائک را میشنوی؟ چشمانم را می بندم.. بو میکشم ...رایحه ای تا عمق جانم شیهه می رود! گوش میکنم...صدای جان و جانانه می آید
خدایا گفته بودی بهشتت زیباست اما نگفته بودی این چنان!!
به راه می افتم آهسته.. آهسته
اگر این منم چرا دارم به روی ابرها راه می روم.. نه مثل اینکه ابرها را نیز دارم راه می برم!
به چلچراغ ها نگاه میکنم و تازه میفهمم چلچراغ دلم چقدر دود گرفته و سیاه است، دارم نزدیک میشوم به هیاهویی؛ به ازدحامی؛
سرم ناخود آگاه بر دری می چسبد که انگار سالیان سال برای بوسیدنش انتظار کشیده است
در را نیز رد میکنم
نگاهی می اندازم چرا اینجام من....؟
زنی دارد ضجه میزند همه نگاهش میکنیم! نه برای اینکه او دارد جلب توجه میکند نه برای اینکه همه حالمان از او بدتر است و ماند او جسارت نداریم ابراز کنیم...
جلو می روم آفتابی رو نمایی می کند، خورشیدی دل ربایی می کند؛ آه...کاش این فکر ذکر دنیایی می گذاشت تمام وجودم در این افتاب وصال شود
_در لحظه دیدار فکر وداع دارد دیوانه ام میکند_
هیچ نمی توانم بگویم فقط نگاه میکنم
حالا این من و این تو
"من" و "تو" یی که یک عمر است با هم بازی میکنیم بازی که همیشه تو کریمانه تر برنده ام کردی!!
حالا این افسار زندگیم به دست تو
...........................
هی از این در دعا میکنم هی از آن خواسته می گویم هی.....
نه....یهویی سکوت میکنم و فقط نگاه میکنم از همان یهویی قبلی ها....

همان "یهویی امام رضا گفتن ها" که وسط بحث کم می آوردم می گفتم!
آره به چلچراغ ها نگاه میکنم.. به همهمه گوش فرا می دهم...
که از همه دعایی و درخواستی بالاتر است برایم...چرا نباشد مگر همین لحظه ها را دقیقا دو سال از خدا طلب نکرده بودم! حال به بهشت آرزوی خیالم رسیده بودم مرا از آرزوها چه باک!!
......
لحظه وداع دل آشوب و دل قرص قدم بر میدارم دقت که میکنم این وداع با امام رضا با دیگر خداحافظی هایم فرق داشت می بینم که هر جا هر مدلی در حرم آمدم دعا کنم نصفه رهایش کردم یهویی! شروع کردم یهویی شکر....
آری از همان "یهویی امام رضا گفتن ها"
"یهویی سکوت و چلچراغ نگاه کردن ها"
یهویی وسط حاجت خواستن شکر میکنم که همه نعمت ها و لبخندها روامام رضا یهویی داده بود! چرا حرص حاجت بزنم مگر دفعه های قبل دست پر ردم نکرده بود همه چیز دارم:
یه خدای کریم
یه امام رضای مهربون
یه همسر عاشق
یه روزی حلال
یه تن سالم و یه دل خوش
و....
تازه فهمیدم امام رضا چقدر کریمه!! و من چقدر از زندگیم راضیم!
پس بقیه راه زندگیم هم به خودش سپردم!! تا لحظه ای که سوار این قطار خسته شدم بودم فکر میکردم حاجتی ندارم اما....
چه زود به اشتباه خود پی بردم به دور دست های خارج از این آهنی خیره می شوم! و باز به دنبال آرزویم میگردم و از خدا طلبش می کنم...مگر انسان بی آرزو می شود
چقدر زود دلم برای امام رضا تنگ شد

تاظهور....










قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم منی هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ